مرتضى مطهري
366
يادداشتهاى استاد مطهرى ( فارسي )
يعنى عقل بحث كرديم كه برايش حجيت ، اعتبار قائل است و دربارهء شرايط استفاده و موانعش سخن گفته است . اكنون نوبت مخاطب دوم يا مخاطب بزرگتر است كه نامش قلب است . اولًا بايد بدانيم كه مقصود و منظور از قلب در اصطلاح ادبى عموماً و در اصطلاح قرآن خصوصاً ، عضو خاص فيزيولوژيكى كه در طرف چپ بدن قرار دارد نيست ، بلكه اين نوعى تشبيه است . همان طورى كه قلب گوشتى مركز و خزانه اى است براى بدن كه خون را از مجارى خاص پخش مىكند و از مجارى ديگر وارد مىسازد و مركز حيات است ، همينطور از نظر ادراكات و احساسات ، انديشه ها ، گرايشها ، ميلها ، هيجانها ، خشمها ، عشقها ، آرزوها ، اميدها ، رنجها ، دردها ، لذتها ، بهجتها ، يك مركز وجود دارد كه همهء اين جدولها به آن منتهى مىشود . انسان در عين [ اينكه ] صدها هزار تكه و قطعه است چون صدها هزار انديشه و ميل و آرزو و اميد و ترس و خشم و غيره است ، يك چيز است ، يك درياست كه همهء جويها به آن متصل مىشود . عمق اين دريا پيدا نيست . اين دريا طبقات و لايه هاى ناشناخته دارد . گاهى چيزهايى از اعماق آن بر سطح آن مىآيد و به وسيلهء علم بشر شناخته مىشود . به هرحال مقصود از قلب ، آن لُبّ حقيقت انسان است كه عقل يكى از جدولهاست ، همچنان كه هر حسى به نوبهء خود جويى و نهرى و جدولى است . حكما و فلاسفه جوهر انسان و حقيقت انسان را همان عقل مىدانند و كمال انسان را در كمال عقل ، و انسان كامل انسان كامل الادراك است از نظر آنها . ولى عرفا حقيقت انسان را قلب و دل انسان مىدانند و مركب پرواز را نه منطق بلكه عشق و تصفيه مىشمارند و عقل را چيزى شبيه حس مىدانند كه وسيله اى براى زندگى است مانند دست و پا . در عصر جديد نيز حكمايى نظير دكارت حس را وسيلهء زندگى و ارتباط با عالم دانستند نه وسيلهء كشف حقايق ، عقل را وسيلهء كشف حقايق شمردند .